أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
362
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
و اين آنوقت بود كه از نماز بامداد فارغ شده بودند چون آنجا رسيدند امير المؤمنين على باد را گفت : بساط فرو نه ، باد بساط را بنهاد أمير المؤمنين على اوّل ابو بكر را گفت : برخيز و بر ايشان سلام كن ؛ برخاست و سلام كرد ؛ جواب ندادند ، عمر نيز سلام كرد جوابش ندادند ، و سلمان و أبو ذر نيز سلام كردند هم جواب نيافتند امير - المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام برخاست و از در غار فراز آمد و سلام كرد و گفت : السّلام عليكم أيّها الفتية ، همه جواب دادند و گفتند : عليك السّلام و رحمة اللّه و بركاته ، گفت : من رسول رسول خدايم محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، مرا بشما فرستاده است تا شما را بدين او دعوت كنم گفتند : مرحبا به و بك آمنّا و صدّقنا . امير عليه السّلام گفت : رسول خداى سلام مىكند گفتند : و على محمّد رسول اللّه السّلام ما دامت السّماوات و الأرض و عليك بما بلّغت آنگه گفتند : رسول خداى را از ما درود و سلام گوى كه ما با خوابگاه خود رفتيم تا آنگه كه مهدى از اهل البيت محمّد خروج كند و ما در زمرهء او باشيم أمير المؤمنين على عليه السّلام گفت : چرا جواب ايشان نداديد ؟ - گفتند : براى آنكه ما را گفتهاند كه : جواب ندهيم الّا پيغمبرى را يا وصىّ پيغمبرى را و تو وصىّ پيغمبرى ، ما ترا وداع ميكنيم و با خوابگاه خود ميرويم ، أمير المؤمنين عليه السّلام باد را گفت كه : بساط را بردار ؛ باد بساط را برداشت و با مسجد رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آورد جبرئيل عليه السّلام آمد و رسول را خبر داد از آنچه رفته بود ميان ايشان گفت : يا على تو ميگوئى ؛ يا من أحوال بگويم ؟ - گفت : يا رسول اللّه آن نيكوتر كه تو گوئى ، رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ايشان را خبر داد از آنچه رفته بود ميان ايشان .